سال نو مبارک
منم آن سوخته زاری که به امید وفا
دوست میدارد و کس دوست ندارد او را
استاد بهزاد کرمانشاهی/یادگارمهر
اکنون بایدم
هر روز
بزیم در شهوت
چشمهایت
موهایت
شتفان گئورگه/درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات
چرا زنده شمرد کسی خویشتن را که زندگانی او جز به کام بود!
قابوس نامه/عنصرالمعالی-باب۸
عمری به خیال زندگی جان کندیم
غافل که نه زندگی،که سگ مرگی بود
خودم
۱-
این حوالی
بوی برف تازه می آید
از رودهایی که سوی بهار در کوچ اند
از جانب کوه
نازنین اما من
بوی تو را خوشترم
به گاهی که با گیسوانت
پریشان تر از باد
در کوچی
سوی من
از جانب بهار
۲-اولین غزلم تقریبا بعد از دو سال و خورده ای.تقریبا هربیتی اختیار شاعری دارد.اگر عیبی به ذهنتان رسید گوشزد کنید اما به بزرگی خودتان ببخشید!
عمری است عاشقیم بگو عشقمان کجاست
خورشید می خریم بگو آسمان کجاست
ما در گشوده ایم به روی طلوع عشق
آن نور آشنایی آن بی نشان کجاست
دردا که سالهاست که پرپر شده است این
نیلوفر دلم بگو آن باغبان کجاست
چشمی که آینه است به پیش گذار دوست
خون می خورد که:آه غبار فلان کجاست
خون می خوریم و بغض که این آب ونان ماست
جایی که درد عشق بُود آب و نان کجاست
+ نوشته شده در یازدهم فروردین 1391ساعت   توسط حسین محبی
|
عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیز!
مدتی بود که وقت اینترنت و وبلاگ و... را نداشتم و خدمت دوستانی که کامنت می گذاشتند توضیحاتی بهانه گون آوردم
امید که مستفید واقع شود.در مورد گیاه خواری هم فقط عرض کنم که حتی از بوی آن هم متنفر شده ام و همه چیز خوب
پیش می رود.اما به جهت غیبت زیادی که در ین مدت داشتم به قصد جبران برآمدم،چه دیگر بهانه ای برای ننوشتن
ندارم.
این آسیاب کهنه به نوبت نیست
شاید همیشه نوبت ما فرداست...
قیصر امین پور/آینه های ناگهان
مرغی گشتم
چشم او از یگانگی
پر او از همیشگی
در هوای بی چگونگی
می پریدم
بایزید بسطامی/موسیقی شعر
آه شهر کولیان!
چه کسی تو را دید و فراموشت کرد؟
باشد که تو را در جبین من بیابند
ای لعبت ماسه و ماه
فدریکوگارسیا لورکا/ترانه گزمگان سویل
هنر آزادی است،جلال است،گل کردن است و شکفتگی روح است در بطالت.
تئوفیل گوتیه/مکتب های ادبی
و چند شعر از خودم:
۱-اشک شوق
تو که آمدی
همه چیز آمد
عشق مکررشد
لبها خندید
گونه ها تر شد
۲-گناه
آتش سلوک مترسک هاست
که سبزاسبز مزرعه را سوزاند
گناه صاعقه نبود
۳-کوکو...کوکو...
کوقدرت و کو عزت و کو هیبت ایران
آن شوکت شاهانه و آوازه شیران
آبادی و آزادی ازین خاک نجوشید
افسوس برین بوم وبر پاک ضمیران
پی نوشت:آن قصر که با چرخ همی زد پهلو/بردرگه آن شهان نهادندی رو
دیدم که بر کنگره اش فاخته ای/بنشسته همی گفت که:کوکو...کوکو...
"خیام"
+ نوشته شده در نهم بهمن 1390ساعت   توسط حسین محبی
|
انسانیت پیشرفت نخواهد کرد آرام نخواهدگرفت و روی خوشبختی و آزادی نخواهد دید تا هنگامی که گوشت خوار است
صادق هدایت/فواید گیاه خواری
تقریبا یک ماهیه که گیاه خواری رو پیش گرفتم.منی که به هر در کوفتی ای برای خوشبختی و آرامش و احساس آزادی زدم و پاشنه اش رو از جا کندم و چیزی جز هیچ قسمتم نشد حالا این آخرین دریه که برام مونده :گیاه خواری. تا حالا که هیچ احساس ضعف و از اینجور چیزا نکردم و دیگه همه خانواده هم به این وضع عادت کردن.به شما هم پیشنهاد میکنم امتحان کنید.اصلا نترسید گیاه خواری این نیست که هیچ چیز ی نخوری فقط سبزی و میوه بخوری.برعکس یعنی همه چیز بخوری فقط گوشت و فست فود نخوری.حتمن نتایجش رو در پست های بعدی برای اطلاع بیشتر شما قرار میدم(به عنوان کسی که واقعن گیاه خوار شده!!!)
تابستونم با همه حرف و حدیث هاش گذشت و کتابها خوندم وشعرها گفتم و فیلم ها دیدم وگریه ها کردم و (خنده ای که اصلا نداشتم)حالام که مهر اومده و دانشگاها باز شده باید واحدهارو پاس کنم.واحدایی که از اول ترم میزارمشون پشت گوشام و تازه آخر ترم می فهمم که پاس کردن اینا وظیفه منه!!! اونوقته که خدا باید به داد برسه!!!آقایون که چنگی به دل نمی زنن از خانوما کمک می گیرم جزوه جور میکنم کپی می گیرم و تو فرجه می گیرم حسابی می خونمشون البته نه حسابی حسابی.امتحانات شروع میشه سرجلسه هر کارغیر ممکنی برای کسب نمره بهتر میکنم .امتحانات تموم میشه از وضع نمراتم بگی نگی راضیم بازم من می مونم وتابستون وکتابها و شعرها وفیلم هاو...
هیچ پرنده ای به خلوت پنهان من پرواز نمی کند
نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه آورد
نه مرغ دریایی سپیدی که خبر از توفان
ادیت سودر گران/سرزمینی که وجود ندارد
و دوتا شعر جدید از خودم:
1-آرزو
ای کاش که جا برای تنهایی بود
یافرصت عشق و شور وشیدایی بود
مردیم زبس دل به خیابان دادیم
ای کاش درین حدود دریایی یود
2-حماسه انتظار
زمستان بود
هشتمین زمستان بود
برف و
بادو
باران بود
ومادر منتظر سربازی با قامتی بارانی
با تسبیحی در دست
هشت زمستان را ثانیه می شمارد و ذکر می گفت
و پیش دلش هزاران دل امیدوار مایوس بود:
خواهد آمد
با پیشانی بند یا زهرا
اما زمستان
هشت بار دیگر
هشت بار دیگر
هشت بار دیگر گذشت
تنها آنچه آمد:
پلاکی و پیشانی بند یا زهرا
+ نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1390ساعت   توسط حسین محبی
|
عرض پوزش خدمت دوستانی که منتظر پست جدید بودن!
به امتحانات پایان ترم و یه سری مسایل دیگه بر خورده بودم که اصلا یادم رفته بود وبی هم دارم"تو دیگه کی هستی"!!
پنج تا کار آماده کردم که امیدوارم دوستان مجازی عزیز در امر خطیر نقد حقیقی عمل کنند:
۱-جایی شبیه هیچ کجا
جایی هست که آسمان آرام است
وعده ابری نیست
و می شود اینها را از چشم های پنجره فهمید
_چشم پنجره عین واقعیت است_
جایی هست که میتوان باور کرد
می توان ایمان داشت
جایی که کوچه ای میل بن بست ندارد
آفتاب همیشه هست
گلی و باغچه ای لازم نیست
چون گل های هر قالی گلستانی است
جایی هست که دل دوزخ ناکام است
جایی که اوج انسانیت یک اوج پرواز است
وعده ابری نیست
آسمان
آرام است
۲-مباهات پوچ
تنها مباهات تو
حماسه حقیری است
که برگ زرد نگاه مرا
جلوی پاهایم ریخت
آی مباهات پوچ !
ای دهل خوش صدا
آواز کن !
از دور آواز کن!
۳-پرواز
رفت...
پرواز کرد...
پرواز کرد و رفت
بچه که بود دوست داشت خلبان شود
از همان بچگی به پرواز علاقه داشت
۴-تقدیر بارانی
با تو ام جنگل تو بودی از چه سیر
کفر باران کردی و گشتی کویر
-سیر از این تقدیر بارانی شدم
آخ از این روزگار سخت گیر
۵-من مست و تو هشیار
اینبار تو بردی و شکستم دادی
مستی به دل نخورده مستم دادی
من مست و تو هشیار ربودی دل را
دیدی که چگونه کار دستم دادی
پی نوشت:مصراع آخر شعر پنجم"دیدی که چگونه کلر دستم دادی" از آقای هاشمی زاده است که به صورت تضمینی ناخودآگاه بنده نیز از ان استفاده کرده ام.امید که جسارت حقیر را ببخشند.
+ نوشته شده در یازدهم تیر 1390ساعت   توسط حسین محبی
|
دیروز تولدم بود و به همهین دلیل یکی از کارام به تولدم اختصاص داره
۱-ترانه تولد
اردیبهشت
ماه شکوفه
ماه ترانه
ماه تولد
ماهی که انجام یک تقدیر آغاز شد
آفتاب چهار بار نواخت
وچشم هایم به روی یک افق رسالت باز شد
چهار اردیبهشت
روزی که روح آماده یک زندگی پرواز شد
۲-قطار
همیشه خواب می بینم
قطاری را نجات می دهم از رهگذر حادثه
آنگاه چقدر غریب
چه بیقرار
چه بی شکیب
جان در تنم خاموش می شود
چنان شعله ای در بی تفاوتی باد
قطار همچنان خواهد رفت
بی آنکه از پشت شیشه ها
یکی آهی بکشد
یکی اشکی بریزد
یکی برکشد فریاد
۳-درد یگانه
تا درد تو از سینه ما بیرون شــــــــــــد از دوری درد تو دل ما خون شـــــــــــــد
ای درد یگانه بی تو این سینه مـــــــــا لبریز هزار درد گوناگون شـــــــــــــــــــد
۴-شبانه
شب آمد و غم بر دل ما زور گرفــــــــت خواب از دل و از دیده ما دور گرفـــــــــت
یک مژه هم از خواب ندیدیم به چشــــم زان سوز که بر سینه رنجور گرفــــــــــــت
۵-باران
زمین را حال خود بگذار بــــــــــــاران تو دست از بارشت بردار بـــــــــــــــــــاران
زمین شایسته باریدنت نیــــــــــــــست بد است و از بدی سرشار بـــــــــــــــــــاران
+ نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1390ساعت   توسط حسین محبی
|
۱-چرا
ما که از دور دست ها
دور ترین دست ها را به کمک خواستیم
چرا نزدیکترینٍ دست ها را یادمان رفت
چرا خدای مهربان را یادمان رفت
۲-صدای فلوت
هوا مه آلود است
کلاغ ها خفه می خوانند
مزرعه گندم آغشته در دود است
در سیاه و سبز جنگل صدای فلوت می آید
۳-دلتنگی
دلم گرفته است
وقتی همه تکیه گاه ها را مه و دود می بینی
وقتی همه پشت وانه ها جز بی پناهی نیست
چقدر زندگی دیر میگذرد
زیستن چقدر حوصله می خواهد
نمی دانی چقدر زندگی سخت می شود
مثل سنگ می شود
آی نمی دانی
چقدر برای مردن دلم تنگ می شود
۴-شاعری
شاعر شدم و خوردن غم کارم شد غم در همه جا سوژه اشعارم شـــد
غم آمدو غصه هم گرفتارم کــــــرد باری همه درد فلک بارم شـــــــــــد
۵-شب(دوبیتی)
شب آمد باز دل را زیر و رو کـــــرد هوای گریه را در دل فرو کـــــــــرد
به حدی شب مرا گریاند تا بـــــــــاز مرا نزد همه بی آبرو کــــــــــــــــرد
۶-کاه وماه(دوبیتی)
شب چشمون تو یک مـــــــاه داره میون ماه هم یک کـــــــــــــــاه داره
همون کاهی که تو ماهه منم من که تو چشم تو حال شـــــــــــاه داره
۷-در آخر هم یه رباعی جدید به اسم :حسرت صد ساله نوروز
عید آمد و من کهنه دیروزم بــــــــــــــــاز نو نیست دلم که هیچ پر سوزم بـــــــاز
صد عید دگر هم که شود فرقی نیســــــت در حسرت صد ساله نو روزم بــــــــــاز
+ نوشته شده در بیستم فروردین 1390ساعت   توسط حسین محبی
|
شب سخت
شب سرد
شب درد
شبی که حرمت شکسته شد٫
وخدا اشک های مرا نادیده گرفت
شبی که همه پیامبران را
همه وجود را
بود و نبود را
به وساطت طلبیدم
اما خدا نا دیده گرفت
شب اشک
شب بغض
شب زهر
شبی که دل شکسته شد
و خدا آنقدر بزرگ بود که نا دیده گرفت
شبی که اشک التماس کرد
درد ناله کرد
و آسمان پای گریه های من پیر شد
اما خدا نادیده گرفت
٫شب بیست و یک اسفند٫
پی نوشت:شب بیست و یک اسفند به ما که خیلی سخت گذشت...
+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1389ساعت   توسط حسین محبی
|
اینبار هم
این گریه های گستاخ
غرور مرا
چه زیبا به بازی گرفتند
و چه ساده شکستند
در این پشتوانه بی پناهی
اما دریغ
از بهانه ای دروغ
که برای بار آخر
تنها برای همین یکبار
این شکست را توجیه کند
آی
بهانه آخر!
خدارا
این دم آخر
شکست مرا توجیه کن
توجیه کن
+ نوشته شده در پنجم اسفند 1389ساعت   توسط حسین محبی
|
همچون کویر
-آن سطح بی تفاوت-
قلب من است که ترک می خورد
اما بی تفاوت نبود
متفاوت بود!!!
پی نوشت:با احترام به نقد دوست خوبم "حسین کرد"جمله "قلب من که بی تفاوت نبود" رو به عبارت کوتاه "بی تفاوت نبود"تغییر دادم!
+ نوشته شده در چهاردهم آذر 1389ساعت   توسط حسین محبی
|
۱.مهر ماه
باز مهر آمد و گرمای دل و جان آمد عشق باریده شد و موسم باران آمد
باز هم از ته دل یاد رفیقان کردیــم باز هم بر لب ما صحبت یاران آمــــد
۲.تصویر کوچکی از پاییز
باز هم حال وهوای پاییـــــــــز آمـــــــد آن تب و تاب و صفای پاییـــــــزآمد
باز هم موسم برگ ریزان گـــــــــــردید باد هم گفت :نـــــــوای پاییز آمــــد
۳.فرهنگ محبت
ماکه بارها
باهم بازی دوران کودکی مان
تمرین محبت می کردیم
پس چرا
هنوز فرهنگ محبت را
یاد نگرفته ایم
پی نوشت:"مدتی این مثنوی تاخیر شد"عرض پوزش خدمت دوستانی که منتظر مطلب جدید ما بودن و ما هم حالگیری کردیم
+ نوشته شده در پانزدهم مهر 1389ساعت   توسط حسین محبی
|